لذت دبستان
شاید تصور معاون پرورشی ابتدایی شدن در گذشته از آن گزینه هایی بود که به زحمت به ذهنم خطور می کرد، اما واقعا این تصور امسال به واقعیت پیوست. پارسال معاون مجتمع و امسال معاون دبستان ابتدایی میعاد روستای بند.

به ظاهر سر و کله زدن با یچههای ابتدایی سخت به نظر میرسد، آن هم بعد از سالها تدریس در مقطع راهنمایی و هم بچههای واقعا شلوغ این دبستان و تعداد زیادشان. اما به هر حال این کار هم اگر خستگی بی حد و حصرش را کنار بگذاری، لذت خودش را دارد.

بچهها اینجا و همه جای دنیا واقعا خودشان هستند، خالص خالص. از ریاکاریهای دوران بزرگسالی خیلی فاصله دارند. مصلحت در قاموسشان جایی ندارد و هر چه در وجودشان است را خیلی ساده و بی پیرایش بروز میدهند. بعد از جایزه دادن به برگزیدگان مسابقه نقاشی، یکی پیشم میآید و خیلی رک و ساده میگوید آقا من خیلی حسودم، وقتی بچه ها جایزه گرفتند و من نگرفتم خیلی حسودیم شد! به همین سادگی و راحتی، بی هیچ مصلحت اندیشی.

هنگام زنگ تنفس، لحظهای آرام و قرار ندارند. فوتبال که بازی میکنند، آن چنان جدیتی به خرج میدهند که انگار دارند در جام جهانی بازی میکنند. به صف کردنشان کمی سخت است. باید حسابی حوصله به خرج دهی تا صفها مرتب و منظم شوند. خیلی باید استعداد داشته باشی تا آنها را ترغیب کنی تا برای لحظاتی به سخنانت گوش فرا دهند. تو اسمش را نصیحت و پند دهی میگذاری اما معلوم نیست در ذهن آنها چه میگذرد؟

مسئول شدن برایشان خیلی مهم است. فکر می کنم همه 245 دانشآموز این مدرسه، همه داوطلب مسئول کتابخانه شدن یا انتظامات سالن و حیاط هستند اما اقسوس که نتوانستم بیشتر از 20 پست دست و پا کنم. به هر حال هر زنگ تفریح، چندین نفر، اسرار دارند که به آنها پستی اختصاص دهم، اما مگر برای یک آبخوری که فقط 3 شیر آب دارد، میتوان بیشتر از 3 نفر مسئول تعیین کرد؟

از هفته گذشته کتابخانه مدرسه را جمع و جور کردم و رسما افتتاح شد. کتابخانه مدرسه ما داخل یک کانکس است. ناگفته پیداست، دهها نفر داوطلب کار در آنجا بودند. البته اینکه کلید دست چه کسی باشد خیلی مهم است! در حد کلیدداری خزانه کل کشور! بالاخره به زحمت از میان داوطلبان بسیار، چهار نفر برای کار در این محل انتخاب کردم. حدس میزدم، این قسمت شلوغ شود، بنابراین برای جلوگیری از ازدحام، برای هر پایه، روز مشخصی را تعیین کردم. با این حال باز هم هر زنگ تفریح، مقابل کتابخانه چنان صفی تشکیل می شود که آدمی را به یاد صف کالاهای کوپنی دهه 60 می اندازد. اما از طرف دیگر باید شاکر بود که بچهها از یک کالای فرهنگی آنهم در این روزگار اینچنین استقبال میکنند. به جرات می توان گفت حتی یک نفر هم پیدا نمی شود که کتابی به امانت نگرفته باشد.

زمان در مدرسه ابتدایی مثل برق و باد میگذرد. اصلا گذشت زمان را نمیتوان فهمید. هر 45 دقیفه یک زنگ تفریح، تا میخواهی بعد از به کلاس رفتن بچهها اندکی به کارهایت برسی، زنگ تفریح بعدی فرا میرسد و مجالی برای نشستن نیست. فقط در پایان وقت مدرسه میفهمی چقدر خسته شدهای. اما نوعی خستگی شیرین است. بچه ها شادمان و سرزنده و خندان، چنان صمیمیانه خسته نباشید و خداحافظی میکنند که هر چه خستگی است از تنت بیرون میرود. دیدن خندههای شیرین و زیبای بچهها، انرژیبخش است. بیایید آرزو کنیم و از خدا بخواهیم که هیچگاه غنچه لبخند بر لب فرزندان کشورمان و همه بچههای جهان پژمرده نشود.
من اسماعیل سلیمی ساعتلو هستم. مطالبی که فراهم آورده ام می تواند برای دانش آموزان دوره متوسطه اول مفید واقع شود. حتی دانش آموزان دبیرستانی هم می توانند از این طریق مبانی زبانی خود را تقویت کنند. می توانید از طریق فهرست موضوعی مطلب مورد علاقه خود را مطالعه کنید، نمونه سوالات مختلفی هم در این قسمت موجود است. اگر نظر، پیشنهاد یا سوالی داشته باشید، می توانید از طریق کامنت یا ایمیل با بنده در میان بگذارید. در ضمن اخلاق و منش انسانی حکم می کند که اگر از مطالب دیگران که ساعتها وقت گذاشته و آنها را نوشته اند در وبلاگمان استفاده می کنیم از آنان اجازه بگیریم یا حداقل منبع مطلب را ذکر کنیم تا به حقوق خود و دیگران تجاوز نکرده باشیم. با تشکر.